سلام...
- اين بار با اينكه خيلي حرف براي گفتن دارم اما نمي دانم چطور و از كجا شروع كنم؟
پيش خودم فكر مي كنم چطور مي توانم بهت بگم اين سلام آخرين سلاممه! بدون اينكه بهونه معقولي برات بيارم؟ يعني نميپرسيچر؟؟
روزها و ماه هاست با خودم كلنجار ميروم كه چه بهانه اي بياورم كه ازم نرنجي و فكر نكني كه...
گفتم بهت بگم ديگه دلم نمي خواد بنويسم! به همين سادگي...
ديدم نمي شه !؟آخه هر كي ندونه تو يكي كه خوب ميداني من چقدر عاشق نوشتنم هر چند اين اواخر همش خراب كردم و ...
گفتم بهونه بيارم كه كار هام زياده شده و ديگه نمي رسم بنويسم!
نه ديگه خدائيش اين دروغ بزرگيه!؟هر كي ندونه تو يكي كه خوب ميداني من الان چند ماهه بيكارم!؟
- درس و دانشگاه رو بهانه بيارم ؟
نه اين بهانه هم خنده داره! درسته كه بهت چيزي نگفتم اما ميدانم خودت حدس هايي زدي! خيلي وقته ديگه از درس و دانشگاه چيزي ازم نمي پرسي!؟
- آهان! كار و زندگي نمي زاره! شوهرم!!!!!!!!!!!!؟ اجازه نمي ده وبلاگ بنويسم!
از دست تو! يه بهانه اي بيار كه باورش بشه! تو كه هميشه خدا بيكار تو خونه نشستي و كسي نيست كه حتي ازت يه ليوان آب بخواد و بعدش هم يكي رو پيدا كن جواب سلامت رو بده شوهر كردنت پيشكش!؟
ديگه ... ديگه ... هيچ بهانه اي برام نمانده كه بگم بخاطرش ديگه نمي توانم ادامه بدم... شايد بهتر بود كه راستش رو مي گفتم!؟ اما خدا رو خوش نمياد اول سال نو بيام از اين حرفهاي ...
راستي تا يادم نرفته از همه معذرت مي خوام كه امسال بيمعرفتي كردم و جواب ايميل ها و پيام هاي تبريك عيد هيچ كسي رو ندادم ! ديگه فرستادن كارت تبريك كه جاي خودش رو داره...
و اما ...
راستش ديگه توان اينكه ادامه بدم را ندارم و قرار شده وبلاگم را به يكي از دوستان كه بخاطر لطفي كه بهم داشته و اسم دخترش را سحر گذاشته بدم تا اون توش بنويسه!؟ البته فكر كنم اين انتظار كمي به درازا خواهد كشيد! آخه سحر كوچولو همش 7 ماهشه و هنوز نمي دانه وبلاگ رو بايدليس بزنه يا مك ... (البته اگه تا اون بياد ياد بگيره وبلاگ بنويسه اينترنت و وبلاگ جاي خودشون رو به چيزهاي نوي ديگه اي نداده باشن)
... راستي اگه قولي دادم و نتوانستم بهش عمل كنم، اگر حرفي زدم كه ناراحتتان كردم و اگر درخواستي داشتين و نتوانستم بر آوردش كنم ...
ازتون معذرت مي خواهم
خيلي چيزها بايد مي نوشتم! خيلي چيزها بايد ياد ميگرفتم ، از خيلي ها بايد عذر خواهي ميكردم... اما ديگه فكر نكنم فرصتش رو داشته باشم...
- راستش اين نوشته رو خيلي وقت پيش نوشته بودم (بجز چند كلمه كه به مقتضي ايام تغييرش دادم) اما ميدانستم كه روزي خواهد آمد اينها رو بنويسم ! الان هم خيلي خوشحالم كه فرصتش رو داشتم كه خودم اينها رو توي وبلاگم بنويسم ...
اي بابا فكرهاي بد بد نكنيد!!! دارم ميرم سفر فقط همين