saharweb_sahre_kalam
   


Friday, July 04, 2003

قصه ي بي سر و ته!
چند سال پيش به اصرار در كلاس هاي �?يلم سازي انجمن سينماي جوان شركت كردم! چون سن و سالم كم بود خيلي اصرار كردم تا منو ثبت نام كنند و بعد از طي كلاسهاي متعدد به سلامتي بعد از چند ماه �?ارغ التحصيل شدم!!! .
شب قبل آن روزي كه قرار بود اولين شاهكار خودم را خلق كنم( البته آخرين تجربه ام از اين دست ) در عالم خيال �?يلم هنريم را مي ساختم و به جشنوراه هاي مختل�? مي �?رستادم و تمام جايزه ها را درو مي كردم ! اي بابا مگر �?كر ساختن اين شاهكار ميگذاشت من چشم روي هم بگذارم لحظه شماري ميكردم تا زود صبح بشه...
بالاخره آن شب طولاني صبح شد و خورشيد خانم سرش را از ناز بالشش برداشت و شروع به شانه كردن زل�?هاي طلائيش كرد! يك روز گرم تابستان بود كه از خونه زدم بيرون، با بچه ها قرار گذاشته بوديم تو پارك همديگر را ببينيم و از آنجا به محل �?يلم برداري بريم، شكر خدا چون جمعه بود و همه خواب تقريبا هيچ كس منو با آن سه پايه بزرگ تو دستم نديدند! قبل از همه من به پارك رسيدم! مني كه هميشه دير سر قرارها حاضر ميشدم براي خودم هم تعجب انگيز بود !
يك ساعتي طول كشيد تا همه بچه ها حاضر شدن و به طر�? محل �?يلم برداري حركت كرديم. و به محض رسيدن زود دوربين را كاشتيم ( البته هيچ وقت سبز نشد) و كم كم توي كارمون جدي شديم گروهمان متشكل بود از سه ن�?ر بازيگر و گروه �?ني، يعني خودم بعنوان تهيه كننده و كارگردان ( جون خودت) ، زهرا جان بعنوان �?يلمبردار، مهناز بعنوان صدا بردار و يكي از بچه ها كه حالا اسمش يادم نيست بعنوان منشي صحنه! نه بابا مگه ميشه مرجان كوچولو را از ياد برد؟با آن صداي ظري�? و گر�?تش!!! چند ن�?ر شديم بگذاريد بشمارم چون هزينه توليد هم با من هستش!!! و بايد حقوق گروه را من پرداخت كنم!!!
حالا جاي شكرش باقيه كه تو آن روزها وضع ماليم آنقدرها تعري�? نداشت!؟ وگرنه تمام زندگيم را صر�? توليد اينگونه �?يلم هاي آموزنده ميكردم!!!
ميگ�?تم كم كم جدي شديم و خواستيم كه �?يلم را كليد بزنيم درست همين لحظه بود كه متوجه شديم زهرا خانم يادش نبوده كه باطري دوربين را شارژ كنه! و به اين ترتيب چند ساعتي را صر�? شارژ باطري كرديم! خدا پدر و مادر آن آقا را كه با هزار منت اجازه داد تا شارژرمون را به برق خونشون بزنيم بيامرزه مگر كسي قبول ميكردما از برق خونش است�?اده كنيم! و اينگونه بود كه ظهر درست وقتي كه خورشيد خانم مشغول آشپزي بود و اجاقش را روشن كرده بود!!! دوربين ما آماده تصوير برداري شد. (خدا را شكر كه شارژ شد وگرنه اين متن بي سر و ته را حتي آ�? لاين هم نمي توانستيد بخوانيد!)
چون قرارمان اين بود كه يك �?يلم هنري بسازيم به گريمور و اينجور چيزها احتياجي نداشتيم!!! چون �?قط پاهاي بازيگران را مي خواستيم نشان بديم و طبيعي بود كه ك�?ش ها و شلوارها احتياجي به گريم كردن نداشتن و اينگونه بود كه ما كارمان را شرع كرديم حي�? كه اينجا جاش نيست توضيح بدم چه ات�?اقاتي ا�?تاد تا آخر مو�?ق نشديم؟! �?يلم را تمام كنيم و دنيا را با اين اثر شگ�?ت انگيز شوكه كنيم ... آخر كار �?قط چند تصوير كج و كوله از سه ج�?ت ك�?ش كه همش از پله هاي دادگستري بالا و پائين مير�?تن را توانستيم ضبط كنيم!
صحنه خارجي پله هاي مقابل دادگستري برداشت اول ...
صحنه خارجي پله هاي مقابل دادگستري برداشت بيستم ...
صحنه خارجي پله هاي مقابل دادگستري برداشت صدم ... و ديگر خورشيد خانم داشت كم كم قهر ميكرد و مير�?ت �?كر كنم آن روز از دست اين همه تكرار ما خسته شده بود و مي خواست بره كمي استراحت كنه و به اين ترتيب بود كه ما نور را از دست داديم و ديگر هيچ وقت نتوانستم اين گروه صميمي را براي ادامه كارمان دوباره دور هم جمع كنم بيچاره مرجان، هميشه صداش تو گوشمه صحنه خارجي ... برداشت ... و بيچاره بازيگران آنروز آنقدر از پله هاي دادگستري بالا و پائين ر�?تن كه ك�?ش هايشان پاره شد!!!
اينها را تعري�? كردم كه بگويم من هر بار كه ميخواهم مطلب تازه اي توي وبلاگم بگذارم بار ها بارها آن را تغيير ميدهم و درست وقتي كه خسته ميشم تازه آن متن شكسته بندي شده را مي�?رستم براي انتشار توي وبلاگم كه بعد ها خودم از نوشته هام خندم ميگيره ببخشيد ... من هميشه شرمنده خوانده هاي وبلاگم هستم هميشه... با تشكر سحر

|
درباره وبلاگ

همين صفحه
ايميل به نويسنده
لوگوي وبلاگ
 
 



همسايه ها

لينک 1
لينک 2
لينک 3
لينک 4

بايگاني وبلاگ


Gardoon Persian Templates

[Powered by Blogger]

 

ابزار هاي اين سايت

 


سحر در دنياي مجازي

سحر در بلاگر
سحر در بلاگر 2
سحر در پرشين بلاگ1
سحر در پرشين بلاگ2
سحر در پرشين بلاگ3
سحر در آريا بلاگ
سحر در بلاگ فا
سحر در بلاگ اسكي