saharweb_sahre_kalam
   


Thursday, September 25, 2008

It seemed to be like the
perfect thing for you and me


It's so ironic you're what
I had pictured you to be
But there are facts in our
lives we can never change
Just tell me that you
understand and feel the same
This perfect romance that
I've created in my mind
I'd live a thousand lives each
one with you right be my side
But yet we find ourselves in
a less than perfect circumstance
And so it seems like we'll
never have the chance

Ain't it funny how some
feelings you just can't deny
And you can't move on
even though you try
Ain't it strange when you're
feeling things you shouldn't feel
Oh I wish this could be real
Ain't it funny how a moment
could just change your life
And you don't want to face
what's wrong or right
Ain't it strange how fate
can play a part
In the story of your heart...







21174

|


Thursday, December 13, 2007

|


|


Monday, September 10, 2007

درست 17 دقيقه است كه به اينترنت متصل شدم و در طول اين دقايق فقط توانستم وارد قسمت اديت وبلاگ بشوم ! اين روز ها هر چه تلاش ميكنم به وبلاگ هاي سايت پرشين دسترسي پيدا كنم نمي شه !؟ شايد اين سايت با همه ي وبلاگ هاي توش ... نه نمي خواهد فكر هاي بد بكنيم اميدوارم به زودي زود مشكل رفع بشه و خيلي ها را از نگراني در بياره...
ياداشت نظرات

|


Saturday, September 09, 2006


test
اين يك تست ساده براي پيامگير وبلاگ مي باشد

|


Monday, March 29, 2004

سلام...
- اين بار با اينكه خيلي حرف براي گفتن دارم اما نمي دانم چطور و از كجا شروع كنم؟
پيش خودم فكر مي كنم چطور مي توانم بهت بگم اين سلام آخرين سلاممه! بدون اينكه بهونه معقولي برات بيارم؟ يعني نميپرسيچر؟؟
روزها و ماه هاست با خودم كلنجار ميروم كه چه بهانه اي بياورم كه ازم نرنجي و فكر نكني كه...
گفتم بهت بگم ديگه دلم نمي خواد بنويسم! به همين سادگي...
ديدم نمي شه !؟آخه هر كي ندونه تو يكي كه خوب ميداني من چقدر عاشق نوشتنم هر چند اين اواخر همش خراب كردم و ...
گفتم بهونه بيارم كه كار هام زياده شده و ديگه نمي رسم بنويسم!
نه ديگه خدائيش اين دروغ بزرگيه!؟هر كي ندونه تو يكي كه خوب ميداني من الان چند ماهه بيكارم!؟
- درس و دانشگاه رو بهانه بيارم ؟
نه اين بهانه هم خنده داره! درسته كه بهت چيزي نگفتم اما ميدانم خودت حدس هايي زدي! خيلي وقته ديگه از درس و دانشگاه چيزي ازم نمي پرسي!؟
- آهان! كار و زندگي نمي زاره! شوهرم!!!!!!!!!!!!؟ اجازه نمي ده وبلاگ بنويسم!
از دست تو! يه بهانه اي بيار كه باورش بشه! تو كه هميشه خدا بيكار تو خونه نشستي و كسي نيست كه حتي ازت يه ليوان آب بخواد و بعدش هم يكي رو پيدا كن جواب سلامت رو بده شوهر كردنت پيشكش!؟
ديگه ... ديگه ... هيچ بهانه اي برام نمانده كه بگم بخاطرش ديگه نمي توانم ادامه بدم... شايد بهتر بود كه راستش رو مي گفتم!؟ اما خدا رو خوش نمياد اول سال نو بيام از اين حرفهاي ...
راستي تا يادم نرفته از همه معذرت مي خوام كه امسال بيمعرفتي كردم و جواب ايميل ها و پيام هاي تبريك عيد هيچ كسي رو ندادم ! ديگه فرستادن كارت تبريك كه جاي خودش رو داره...
و اما ...
راستش ديگه توان اينكه ادامه بدم را ندارم و قرار شده وبلاگم را به يكي از دوستان كه بخاطر لطفي كه بهم داشته و اسم دخترش را سحر گذاشته بدم تا اون توش بنويسه!؟ البته فكر كنم اين انتظار كمي به درازا خواهد كشيد! آخه سحر كوچولو همش 7 ماهشه و هنوز نمي دانه وبلاگ رو بايدليس بزنه يا مك ... (البته اگه تا اون بياد ياد بگيره وبلاگ بنويسه اينترنت و وبلاگ جاي خودشون رو به چيزهاي نوي ديگه اي نداده باشن)
... راستي اگه قولي دادم و نتوانستم بهش عمل كنم، اگر حرفي زدم كه ناراحتتان كردم و اگر درخواستي داشتين و نتوانستم بر آوردش كنم ...
ازتون معذرت مي خواهم
خيلي چيزها بايد مي نوشتم! خيلي چيزها بايد ياد ميگرفتم ، از خيلي ها بايد عذر خواهي ميكردم... اما ديگه فكر نكنم فرصتش رو داشته باشم...
- راستش اين نوشته رو خيلي وقت پيش نوشته بودم (بجز چند كلمه كه به مقتضي ايام تغييرش دادم) اما ميدانستم كه روزي خواهد آمد اينها رو بنويسم ! الان هم خيلي خوشحالم كه فرصتش رو داشتم كه خودم اينها رو توي وبلاگم بنويسم ...
اي بابا فكرهاي بد بد نكنيد!!! دارم ميرم سفر فقط همين

|


Friday, July 04, 2003

قصه ي بي سر و ته!
چند سال پيش به اصرار در كلاس هاي �?يلم سازي انجمن سينماي جوان شركت كردم! چون سن و سالم كم بود خيلي اصرار كردم تا منو ثبت نام كنند و بعد از طي كلاسهاي متعدد به سلامتي بعد از چند ماه �?ارغ التحصيل شدم!!! .
شب قبل آن روزي كه قرار بود اولين شاهكار خودم را خلق كنم( البته آخرين تجربه ام از اين دست ) در عالم خيال �?يلم هنريم را مي ساختم و به جشنوراه هاي مختل�? مي �?رستادم و تمام جايزه ها را درو مي كردم ! اي بابا مگر �?كر ساختن اين شاهكار ميگذاشت من چشم روي هم بگذارم لحظه شماري ميكردم تا زود صبح بشه...
بالاخره آن شب طولاني صبح شد و خورشيد خانم سرش را از ناز بالشش برداشت و شروع به شانه كردن زل�?هاي طلائيش كرد! يك روز گرم تابستان بود كه از خونه زدم بيرون، با بچه ها قرار گذاشته بوديم تو پارك همديگر را ببينيم و از آنجا به محل �?يلم برداري بريم، شكر خدا چون جمعه بود و همه خواب تقريبا هيچ كس منو با آن سه پايه بزرگ تو دستم نديدند! قبل از همه من به پارك رسيدم! مني كه هميشه دير سر قرارها حاضر ميشدم براي خودم هم تعجب انگيز بود !
يك ساعتي طول كشيد تا همه بچه ها حاضر شدن و به طر�? محل �?يلم برداري حركت كرديم. و به محض رسيدن زود دوربين را كاشتيم ( البته هيچ وقت سبز نشد) و كم كم توي كارمون جدي شديم گروهمان متشكل بود از سه ن�?ر بازيگر و گروه �?ني، يعني خودم بعنوان تهيه كننده و كارگردان ( جون خودت) ، زهرا جان بعنوان �?يلمبردار، مهناز بعنوان صدا بردار و يكي از بچه ها كه حالا اسمش يادم نيست بعنوان منشي صحنه! نه بابا مگه ميشه مرجان كوچولو را از ياد برد؟با آن صداي ظري�? و گر�?تش!!! چند ن�?ر شديم بگذاريد بشمارم چون هزينه توليد هم با من هستش!!! و بايد حقوق گروه را من پرداخت كنم!!!
حالا جاي شكرش باقيه كه تو آن روزها وضع ماليم آنقدرها تعري�? نداشت!؟ وگرنه تمام زندگيم را صر�? توليد اينگونه �?يلم هاي آموزنده ميكردم!!!
ميگ�?تم كم كم جدي شديم و خواستيم كه �?يلم را كليد بزنيم درست همين لحظه بود كه متوجه شديم زهرا خانم يادش نبوده كه باطري دوربين را شارژ كنه! و به اين ترتيب چند ساعتي را صر�? شارژ باطري كرديم! خدا پدر و مادر آن آقا را كه با هزار منت اجازه داد تا شارژرمون را به برق خونشون بزنيم بيامرزه مگر كسي قبول ميكردما از برق خونش است�?اده كنيم! و اينگونه بود كه ظهر درست وقتي كه خورشيد خانم مشغول آشپزي بود و اجاقش را روشن كرده بود!!! دوربين ما آماده تصوير برداري شد. (خدا را شكر كه شارژ شد وگرنه اين متن بي سر و ته را حتي آ�? لاين هم نمي توانستيد بخوانيد!)
چون قرارمان اين بود كه يك �?يلم هنري بسازيم به گريمور و اينجور چيزها احتياجي نداشتيم!!! چون �?قط پاهاي بازيگران را مي خواستيم نشان بديم و طبيعي بود كه ك�?ش ها و شلوارها احتياجي به گريم كردن نداشتن و اينگونه بود كه ما كارمان را شرع كرديم حي�? كه اينجا جاش نيست توضيح بدم چه ات�?اقاتي ا�?تاد تا آخر مو�?ق نشديم؟! �?يلم را تمام كنيم و دنيا را با اين اثر شگ�?ت انگيز شوكه كنيم ... آخر كار �?قط چند تصوير كج و كوله از سه ج�?ت ك�?ش كه همش از پله هاي دادگستري بالا و پائين مير�?تن را توانستيم ضبط كنيم!
صحنه خارجي پله هاي مقابل دادگستري برداشت اول ...
صحنه خارجي پله هاي مقابل دادگستري برداشت بيستم ...
صحنه خارجي پله هاي مقابل دادگستري برداشت صدم ... و ديگر خورشيد خانم داشت كم كم قهر ميكرد و مير�?ت �?كر كنم آن روز از دست اين همه تكرار ما خسته شده بود و مي خواست بره كمي استراحت كنه و به اين ترتيب بود كه ما نور را از دست داديم و ديگر هيچ وقت نتوانستم اين گروه صميمي را براي ادامه كارمان دوباره دور هم جمع كنم بيچاره مرجان، هميشه صداش تو گوشمه صحنه خارجي ... برداشت ... و بيچاره بازيگران آنروز آنقدر از پله هاي دادگستري بالا و پائين ر�?تن كه ك�?ش هايشان پاره شد!!!
اينها را تعري�? كردم كه بگويم من هر بار كه ميخواهم مطلب تازه اي توي وبلاگم بگذارم بار ها بارها آن را تغيير ميدهم و درست وقتي كه خسته ميشم تازه آن متن شكسته بندي شده را مي�?رستم براي انتشار توي وبلاگم كه بعد ها خودم از نوشته هام خندم ميگيره ببخشيد ... من هميشه شرمنده خوانده هاي وبلاگم هستم هميشه... با تشكر سحر

|


Tuesday, May 27, 2003

روزهاي تند و تند پشت سر هم ميان و ميرن اما هنوز هم كه هنوزه نتوانستم خودم را جمع و جور كنم
آواره اي شدم كه آشيانش را با دستهاي خودش خراب كرده و آشيانه جديدش را همچون قفسي زرين بد جائي آويزان كرده...
http://farsi903.persianblog.com/?date=13820307#480055

|
درباره وبلاگ

همين صفحه
ايميل به نويسنده
لوگوي وبلاگ
 
 



همسايه ها

لينک 1
لينک 2
لينک 3
لينک 4

بايگاني وبلاگ


Gardoon Persian Templates

[Powered by Blogger]

 

ابزار هاي اين سايت

 


سحر در دنياي مجازي

سحر در بلاگر
سحر در بلاگر 2
سحر در پرشين بلاگ1
سحر در پرشين بلاگ2
سحر در پرشين بلاگ3
سحر در آريا بلاگ
سحر در بلاگ فا
سحر در بلاگ اسكي